یکشنبه 3 مهر 1390 ( هفته 7)
جمعه 1 مهر دومین سالگرد ازدواج منو بابایی عزیزم....


دومین سالگرد ازدواجی که دیگه منو بابایی تنها نبودیمو یه نفر سومی هم بهمون اضافه شده بود ...
یه حس عجیبی داشتم....
2سال از زندگی من با باییت میگذره و من عاشق بابییتمو 

حالا یه هدیه کوچولو از باباییتم توی دلم دارمو و توی دومین سال ازدواجم با بایی..اونو جشن میگیرم

...خیلی خوشحالم...خیلی زیباد......
برای اولین بار قرار شد با بابایی بریم سونو تا از وجود نازنین تو مطلع بشیم و اینکه ببینیم توی چه شرایطی هستی و چند وقتته و اینها....

خلاصه از شانسمونم جایی که میریم سونو اصلا وقت نمیدی و اینقدر باید بشینی تا نوبتت بشه... یهو میبینی 2 الی 3 ساعته که منتظری نوبتت بشه..دیگه اینجاست که کفر بابایی میخواد در بیاد که 
دکتر میگه بفرمایید تو..نوبت شماست و اون عصبانیتو خستگی جاش و به یه ذوق و شیرینی خاصی میده که انگار یه عمر من و بابایی منتظر یه همچین لحظه ای بودیم....

رفتیم تو و دکتر یه نقطه ریزو کوچیکو نینی ما معرفی کرد..

اخه باورم نمیشد انقدر کوچولو موچولو باشی عزیزم...
همه چیزم توی سونو طبیعی بود...ظربان قلبت 159بار در دقیقه بود..انگار صدای دویدن یه اسب توی پیست اسب دوانی...خیلی شیرین بود...خدارو شکر همه چیزت طبیعی بود و توی هفته ی 7 به سر میبردی.....
منو بابایی که بینهایت خوشحال بودیم و ..فکر ارزوها و اینده های دوردست تو نینی خوشملم.....
اینم قیافه باباییته بعد از دیدن تو.....فکر ایندهات....

اینم عکس تو عزیزم.......



یکشنبه 3 مهر 1390 ( هفته 7)
